قصه ی اول- موجود زنده ی آزار دهنده

جنگی در ذهن ما
اسفند ۲۹, ۱۳۹۸
قصه ی دوم- من به خوبی که اونا فکر میکنن نیستم
فروردین ۱۳, ۱۳۹۹

افکارم دارند از مغزم خارج میشن، به مثال یک موجود زنده خارج میشن! این فشار رو حس میکنم ،خفگی رو حس میکنم، من این جونور زنده آزاردهنده رو حس میکنم! من میدونم که اینا همه یه مشت فکر سیاهه، اما زندست، با من حرف میزنه… من میشنوم، این موجود آزار دهنده تکرار میکنه: چی میشد اگر به زیبایی اون مدل بودی؟ چی میشد اگر به بی نقصی اون بودی؟ چی میشد اگر… من دارم توی این دنیای سیاه غرق میشم. داره خفه ام میکنه! من برای اینکه لایق چیزی باشم، هیچکس نیستم….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید