از اینکه وانمود کنم خسته شدم-قصه سوم

قصه ی دوم- من به خوبی که اونا فکر میکنن نیستم
فروردین ۱۳, ۱۳۹۹
من از جامعه میترسم- قصه چهارم
فروردین ۱۵, ۱۳۹۹

قصه سوم: احساس میکنم دیگه خشم بخشی از من شده و حتی نمیدونم که از کجا اومده! من از این که مدام تلاش کنم دیگران رو خوشحال کنم خسته ام! اینها به من میگن که زیبا ام که بهترینم، اما کی اهمیت میده که خود من در این مورد چی احساس میکنم؟ چشمام رو میبندم، اشک هام جاری میشن، من میتونم صدای قلب شکسته ام رو بشنوم، من میتونم صدای روح خدشه دار شدم رو بشنوم! امروز من یک آدم عصبانی ام، یه دختر سردرگم، و غمگین و تمام این احساسات بخاظر زمان طولانییه که وانمود کردم به کسی که من حقیقی نیست!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید